رژ لب

مترو تندرو نبود اما مسیر هم خسته‌کننده نبود، وقتی آدم بعد از چند روز کار و با دست‌های باد کرده داره برمی‌گرده خونه، عوضش خیالش راحته یه کاریو کامل انجام داده.

فروشنده‌ی چهل ساله‌ی چرب‌زبونی اومده بود و داشت تبلیغ لوازم آرایششو میکرد. مترو خلوت بود، چون معمولا آدما توی مناسبت‌هایی مثل چهارشنبه سوری با خانوادشون روزشونو میگذرونن. فروشنده داشت از لوازم آرایشش تعریف می‌کرد، رژ مدادی، رژ مایع، من که هربار خواستم با یه مداد رژ لب بزنم اصلا نتونستم مخصوصا وقتی به وسط لب بالایی می‌رسه مسیرو گم می‌کنم، رژ مایع؟ که هیچ وقتم خشک نمیشه؟ مگه توش چی داره؟ اصلا خواستنی نبود کالاهاش.

فروشنده‌ کنار صندلی من وایساده بود و ازمون خواست که هرکسی رو که انتخاب کرد و مدل آرایشش شد، بهش دو تا رژ لب جایزه میده، نمیدونم چرا ولی مطمئن بودم منو انتخاب میکنه، خب مترو خلوت بود و اونم نزدیک من وایساده بود به علاوه اینکه من نسبت به بیشتر مسافرا جوون بودم آرایش هم نداشتم و خب قیافمم بد نبود.

خانوم صندلی کناری ازش یه مداد ابرو خواست، فروشنده بعد از فروختن مداد بهش گفت خودتم مدلم میشی خوشگل خانوم؟ اعصابم خورد شده بود. آیینه کوچیک ریزمو که روش یه نقاشی منظره چینی داره و به چینی یه چیزایی نوشته رو دروردم و خودمو توش نگاه کردم، دماغم واقعا بزرگ بود، پوستم اگر چه جوش نداشت ولی تعریفیم نداشت، مژه هام؟ چرا هیچ فری نخورده بودن تا بیان بالا. ابروهام درومده بود. چرا باید منو انتخاب می‌کرد؟ اصلا چرا باید فروشنده‌ مترو آدمارو انتخاب کنه؟ اصلا کی باشه که انتخاب کنه؟

بالاترین برگ، برگ قرمز است

IMG_2036

 

 

این یک درخت معمولی نیست، نه برای این که یک برگ قرمز دارد، البته چرا شاید برای اینکه یک برگ قرمز دارد. یعنی برای اینکه داشت مثل همیشه حرفهای خوبی میزد و من، ولی من، برخلاف همیشه داشتم هیچی ناراحت نمیشدم، بفهم شده بودم، داشتم کلمه هارا حس میکردم بیرون پنجره را نگاه میکردم و به درخت نمی دانم چی چی ما که قدش از دیوار همسایه هم بلند تر شده بود دقت میکردم، یک عالمه برگهای سبز و باریک و منظم داشت، انگار از جایم بلند شده بودم ولی نشسته بودم.

آرام بودم و داشت حرفهای خوبی میزد.

جزئیات لازم نیست

وقتی که جزئیات لازم نیست توضیح دادن هم لازم نیست، فقط میخواستم بگویم که یکی دو ماهی هست که پوست صورتم پوست پوست میشود، حساسیت غیر فصلی دارم به لوازم کار و بارم، آخرین باری که دکتر رفتم هم همه ی داروهایش را یکجا گرفتم و داروخانه بهم گفت که ای بابا یک داروی ترکیبی هم که داری برو فردا بیا بگیرش. با خودم فک کردم که اوه اوه چه چیزهایی را باید با چه چیزهایی قاطی کنند که امروز نمیشود و فردا میشود. باشد امروز میروم و فردا میایم. تا صبح آنها را با هم قاطی کنید، هم بزنید و قاطی کنید که من صبح میایم داروی ترکیبی ام را بگیرم.

داروی ترکیبی چه بود؟ چه کسی فکرش را می کرد؟ پانزده گرم پماد هیدروکورتیزون که من خودم نمیدانم برای چی چی پوست است ولی میدانم که توی هر خانه ای پیدا میشود، با سی گرم آووکادو. ترکیب را توی یک ظرف گرد و کوچک سفید که شبیه جای کرم بود ریخته بودند و برچسبی قرمز رنگ، هماهنگ با درش که قرمز بود رویش زده بودند و اسم من و اسم دارو را با دست خط نسبتا معمولی ای نوشته بودند.

ظرفش را که باز کردم سبز بود. از این سبز ها که انگار کلی سفید قاطی شان کردی. از همان سبزها که بیشتر به درد سیسمونی میخورد. راستش را بخواهید هر رنگی را که با سفید قاطی بکنید به درد سیسمونی میخورد مثل قرمز که صورتی میشود و مثل آبی که آبی سیسمونی میشود. مثل اتاق من که کاش حداقل آبی سیسمونی بود جای صورتی. بوی طالبی میداد و واقعا انقدر تمام شب تا صبح را همش زده بودند که کف کرده بود و خودم با چشم های خودم حباب های هوا را قاطی هیدروکورتیزون ها و قاطی آووکادو ها میدیدم.

هیچی فقط میخواستم بهتان بگویم که کیف میدهد هی بروی حموم و هی به سر و صورت و گردن مردن خودت هیدروکورتیزون و آووکادو را از ظرفی که اسمت رویش هست بمالی. چیزی که کیف میدهد هم کیف میدهد دیگر هیچ بحثی تویش نیست، مثل دوتایی نشستن روی یک صندلی کامپیوتر.

اگر چینی مینی بودم دوست داشتم اسمم کارل گوستاو یونگ بود، با اینکه کارل گوستاو یونگ یک اسم چینی مینی نیست و یک اسم آلمانی ست

خواب دیدم اون اتاق رو فقط برای تمیز کردن و مرتب کردنش خالی کردند زنگ زدم به خواهرم که برگرده. اونها منتظرشن که برگرده. بیدار که شدم به کاکتوسش آب دادم، از آخرین وعده ی غذاییش خیلی گذشته بود و حالا حتما وقت آب دادنش رسیده بود.

فلاویا میگوید اثر عشق است که قشنگ شدی

برداشتم برای دوست برزیلی ام که روز به روز انگلیسی اش بهتر میشود ایمیل فرستادم و تویش برایش نوشتم که عاشق شدم و یک عکس دو نفره هم فرستادم. یک جایی وسط جوابم برایم اینهارا نوشت

Finding someone who can give you the love you deserve is hard on these days and I am so glad you found him. You two look so cute together and your eyes can tell me how happy you are. Besides, you look beautiful girl. Is it love’s fault? haha

کوکو

نشسته بودیم غذا بخوریم. مثل همیشه هم نبود چونکه ما آدم های دور هم بشین و بعد غذا بخوری نیستیم. اما نشسته بودیم. بازیش گرفته بود. بهتر است بگویم مسخره بازیش. کوکو سیب زمینی بزرگ و گرد را که یک تکه توی مایتابه کوچکی درست شده بود از توی بشقاب مثل فریز بی برداشت. انگشتانش را فشار داد تویش چشمهایش را گرد کرد که یعنی من خیلی بامزه ام.

من درست کرده بودم. سیب زمینی هارا از آن قسمت ریز رنده که متاسفانه قسمت کوچکترش هم هست رنده کرده بودم با تخم مرغها هم زده بودم پیاز و ادویه اش را زده بودم. توی مایتابه ی روغن یکمی زردچوبه ریخته بودم. آنشرلی را ندیده بودم و سرخشان کرده بودم.

شله زردهارا به زور قورت دادم برگشتم توی اتاقم و گریه کردم.

بفرمایید

vb خیلی وقت بود فیلم ندیده بودم. یعنی فکر کنم آخرین دفعه وقتی که کنکوری بودم یه فیلم دیدم. اونم چه فیلمی؟ از این فیلم مسخره کمدیا که مجبورت می کنه یه کم بخندی. اما امشب بعد از یه روز واقعا ناراحت کننده دلم می خواست فیلم ببینم. راستش من دوست دارم به شما بگم که فیلم دیدم ولی دوست ندارم بهتون بگم که چه فیلمی دیدم. من خودم به نظرم این جور مسائل یکم مسخره بازی میومد تا همین چند وقت پیش ولی الآن واقعا دلم نمی خواد بدونید چه فیلمی می دیدم. اتفاقا من یه دوستی دارم اسمش موزیه. البته توی شناسنامش ننوشته موزی ولی موزی صداش می کنن. خب بعضی هام هستن اون چیزی که توی شناسنامش نوشته صداش می کنن. همیشه توی شناسنامه ها یه چیزای دیگه ای می نویسن و همیشه کسایی هستن که همونارو ترجیح می دن. منم یه بار داشتم با این دوستم حرف می زدم که گفتم چی کار می کردی؟ گفت کتاب می خوندم. گفتم چی؟ گفت کتاب می خوندم. گفتم یعنی نمی خوای بگی چه کتابی؟ گفت نه. بگی نگی ناراحت شدم. فکر کردم چرا یه آدم نباید دلش بخواد به دوستش بگه چه کتابی می خونده. اون موقع نمی فهمیدم چرا. البته هنوزم نمی فهمم چرا. حتی نمی دونم چرا دوست ندارم شما بدونید چه فیلمی دیدم ولی می دونم که دوست ندارم بدونید. فقط دلم می خواد بهتون بگم که یه فیلم خیلی ناراحت کننده دیدم. بعدش هم انقد گریه کردم که داشت خوابم می برد. اما نخواستم بخوابم.
امروز حانیه ثمین رو بغل کرد بعد من بهش گفتم می شه منم بغل کنی؟ حانیه هم قبول کرد. کاش همیشه همه چیز همینقدر راحت حل می شد. حالام من می خوام اولین شنبه ای که میاد برم موهامو از ته بزنم. مثل سربازا. دلم می خواد به مهسا هم هیچی نگم. مهسا. همین مهسا که امروز اومد همه دیدنش. همون مهسا.